پــــــایــــــان
...و آنگاه آفتابگرداني از گوشه اي طلوع کرد و به ميان کار هاي ما سرک کشيد. و ما هيچ ندانستيم آمدنش از کدامين سو بود فقط مي ديديمش که هر روز از سحرگاهان به يک جا مينشيند و بالا آمدن خورشيد را نظاره مي کند و تا شامگاهان همچنان روي بر او دارد و با او مي گردد.
آري آفتابردان در پي حقيقت بود.
...و ما آفتابردان را نکو داشتيم و خواستيم تا با ما بماند و نشان ما باشد ؛ نه به آن نشان که خود را حقيقت بپنداريم و نه به آن توهم که حتي روي به حقيقت داريم ؛ بلکه تنها به نشان آرزويي که در تاريکي هاي قلبمان آفتابگرداني روئيدن بگيرد که : « اي کاش مي توانستيم آنگونه باشيم »
و اگر غير از اين بود او هرگز طلوع نمي کرد.
----------
آري...
زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست
هرکسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود...
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
----------------------------
این هم آخرین هدیه من به شما :
یک کلیپ پاور پوینت بسیار زیباست :
ما از این قرن نخواهیم گذشت (حجم ۶.۵ مگابایت)
BYE FOR EVER




